محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2511
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « خدايت رحمت كند به قدر كافى مشك داريم » پس من برفتم و او نيز برفت . روز بعد بر پدر من گذشت و ايستاد و سلام گفت و مرا پهلوى وى ديد و گفت : « اين جوان را با تو چه نسبت است ؟ » گفت : « پسر من است » گفت : « خدا وى را مايهء خوشدلى تو كند . ديروز خدا عز و جل غلام مرا بوسيلهء وى از كشته شدن نجات داد ، جوانان طايفه به من گفتهاند كه ديروز از همه كس شجاعتر بود . » پدرم نگاهى به من كرد كه نشان خشم را در چهرهء او ديدم ، خاموش ماند تا آن مرد برفت و گفت : « همينجور بدستور من عمل كردى ؟ » آنگاه مرا قسم داد كه بىاجازهء او به جنگ نروم ، و جز آن روز كه از جنگهاى سخت بود در جنگ شركت نداشتم . مهران غلام يزيد بن هانى گويد : به خدا مولاى من بر سر آب مىجنگيد و مشك بدست داشت و چون مردم شام از آبگاه بگشتند ، من رفتم كه آب بنوشم در همان اثنا جنگ مىكردم و تير مىانداختم . عبد الله بن عوف بن احمر گويد : وقتى در صفين مقابل معاويه و مردم شام رسيديم ديديم كه در جايگاهى هموار و گشاده فرود آمدهاند و آبگاه را گرفتهاند كه در تصرف آنها بود و ابو الاعور سلمى با سوار و پياده آنجا صف بسته بود . تيراندازان ، صف جلو بودند و نيزه و سپر داشتند و خود به سر داشتند و مصمم بودند كه ما را از آب بدارند . سوى امير مؤمنان رفتيم و قضيه را با وى بگفتم و او صعصعة بن صوحان را پيش خواند و گفت : « پيش معاويه برو و بگو : ما اينجا آمدهايم و با شما جنگ نخواهيم كرد تا حجت بر شما تمام كنيم ، تو سوار و پيادهء خويش را فرستاده اى و پيش از آنكه ما به جنگ آييم جنگ انداخته اى و جنگ آغازيده اى . ما مىخواهيم دست از تو بداريم تا ترا دعوت كنيم و حجت بياريم ، اين خطاى ديگر است كه مىكنيد و ميان مردم و آب حايل مىشويد ، مردم دست بر نمىدارند تا آب بنوشند ، كس پيش ياران خود بفرست